X
تبلیغات
تکمیل
و خدا رنج رو آفرید، تا تو لذت ببری...

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | | نویسنده : زینب نظری |
خدای من، آنقدر مشغول باشیم که سری برای غیر بندگی تو بلند نتوانیم کنیم و یا آنقدر تنها و خلوت که جز ذکر تو در حوالی دلمان پر نزند...و تو باشی و تو باشی و تو.

آمین یارب العالمین.



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | | نویسنده : زینب نظری |

بیدار شو، بخوان، ببین، بشنو، تجربه کن، اشتباه کن، بساز، تصمبم بگیرُ زندگی کن:

!...Once...Forever



تاريخ : جمعه هشتم فروردین 1393 | | نویسنده : زینب نظری |

 خدا را می یابی  اگر یک بار با عشق بخوانی.



تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | | نویسنده : زینب نظری |
مادر



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
شاد بودن "خندیدن" نیست، شاد بودن "موفقیت" نیست، شاد بودن "داشتن" نیست، شاد بودن "لبخند" نیست، شاد بودن در "عروسی" نیست، شاد بودن در "پول و مقام" نیست، شاد بودن در "یک رفیق همراه" نیست، شاد بودن در قبولی در "کنکور و دانشگاه" نیست، شاد بودن داشتن" همسر مهربان" نیست، شاد بودن "یافتن" نیست، شاد بودن کار هر کس نیست...خاطرتان شاد، دلتان آرام به یاد خدایی که در همین حوالیست.

ربیع تان، ربیع. اعیادتان، عید. عیدتان مبارک.

التماس دعا.



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

سلام...

گفته بودم در مورد آی.سی.تی.پی می نویسم، وقت و ذهنم آزاد نیست، با این حال:

آی.سی.تی.پی یه مرکز تحقیقات بین المللی و معروفه که توی اروپا، ایتالیا، شهر تریسته قرار داره. حدود پنجاه سال پیش، پروفسور عبدالسلام فیزیک دان مسلمان و دارنده ی جایزه نوبل کلنگ اینجا رو زده. اینجا مکان برگزاری سمینار،کنفرانس و کارگاه های زیادی در زمینه ی فیزیک و ریاضی هست. هدف این مرکز رو مبسوط از اینجا بخونید. خلاصه در سه عبارت:  تحقیقات و آموزش عالیه. برای کشور های در حال پیشرفت. ارتباط با بهترین محققان از سراسر دنیا. هزینه های این مرکز توسط دولت ایتالیا، سازمان یونسکو  و آژانس بین المللی انرژی اتمی تامین می شه.سالیانه بیش از ۵۰ سمینار، کارگاه و کنفرانس برگزار می شه و مردم از جاهای مختلف برای شرکت در اون درخواست می دن.

 یک برنامه ی یکساله ی آموزشی هم داره  به اسم دیپلما (برنامه های دیگه هم داره)که عمدتا از بین دانشجو های فارغ التحصیل و مستعد کشورهای در حال پیشرفت دانشجو می گیره، هدفشونم رو هم با سازمان یونسکو گره زده اند، عدالت آموزشی. این برنامه به یک بیان دیپلم (پیش دکترا) و برای برخی ها که با لیسانس اومدن، فوق لیسانس محسوب میشه. در چهار رشته ی: فیزیک انرژی های بالا، فیزیک زمین شناسی، فیزیک ماده چگال و ریاضی. اساتید به سرعت و فشرده درس و تمرین می دهند، گاهی وسط کلاس ها امتحان نهایی برگزار می شه. همه سطحی دانشجو داریم، برخی دانشجو های اینجا خیلی خوبند، اما با این حال معتقدند برنامه ی سنگینی رو پشت سر می گذرونیم. می گن برخی ها بعد از اینجا سر از هاروارد و پرینستون و...در آوردند. درسته، ولی به ندرت. برخی ها هم معلوم نیست کجا ادامه دادن، یا ندادن.

چیزهای زیادی یاد می گیری، فارغ از درس گاهی تجربه های بزرگی کسب می کنی. اینجا اتفاق های خوب و بد زیاد میافته ...هم می خندی، هم سعی می کنی بخندونی، هم گریه می کنی، هم سعی می کنی جلوی اشکی رو بگیری...آسمون اینجا هم آبیه.

شاید تا سال دیگه نیام و ننویسم... البته که الانم فقط لینکم هست...اما احتمال زیاد سر میزنم.دلم برای همه تنگ شده... همه دوستانی که توی ایران با هم خاطراتی داشتیم...نمی دونم در آخر چی بگم از اینجا که به درد شما بخوره، چیز نگفته ای مونده بگید.

تمام کلاس های اینجا حتی کلاس حل تمرین ضبط میشه و هر کس از هرجای دنیا باشه، اگه مشکلی فنی نباشه، کلاس ضیط شده رو می تونه هر روز از اینجا ببینه. استاندارد خوبی می تونه باشه  توی رشته ی خودتون اگه درس مربوطه رو پاس کردید،کلاس های اینجا رو نگاه کنید اگه با فهمش خوشحالید و مشکلی ندارید، خوب پس میشه به شما یه دیپلم داد اگه مثل من گیج می زنید برگردید ببینید کجا شما کم گذوشتید. کجا استاد محترم زیر چشمی ردتون کرد یا براتون کم گذوشت. اساتید اینجا خوبن، اگه نگم برخی ها از لحاظ علمی عالین. از ۸ تا درسی که قراره اینجا بگذرونیم دو تا شو توی ارشد داشتم، اما کمیت و کیفیت خیلی متفاوت بود.

قبل از اومدن به اینجا برخی از دوستان گفتن خوشا به حالت. اما اینجانب دریافته ام: اگه شما علاقه داشته باشی و اهل کار باشی، همیشه در بهترین جا هست، جای خوب و بهترین رو ما با عملکردمون می سازیم، نه با اسم و مکان خاص.

برای همه آرزوی موفقیت و فهم هر چه بیشتر دارم...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
سری به نیزه بلند است، در برابر  زینب...

خدا کند که نباشد، سر برادر زینب....

 

تو رو دیدم  به نیزه، سر نیزه "تو" بودی...

"تو" رو دیدم به صحرا، شکسته سر" تو" بودی...

"تو" رو دیدم به محمل، سر عریان "تو" بودی....

سالار زینب...

(مداحی عبدالرضا هلالی) تبیان.



تاريخ : جمعه یکم آذر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

 علی لای لای...علی لای لای... علی لای لای علی ...

با سوز بخون، مادرانه بخون...



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

مه من، به جلوه‌گاهی که تو را شنودم آن‌جا
جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آن‌جا؟
گه سجده خاک راهت به سرشک می‌کنم گل
غرض آن‌که دیر ماند اثر سجودم آن‌جا
من و خاک آستانت، که همیشه سرخ‌رویم
به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آن‌جا
به طواف کویت آیم، همه شب، به یاد روزی
که نیازمندی خود به تو می‌نمودم آن‌جا
پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم
که دگر کسی نمانده که نیازمودم آن‌جا
به سر رهش، هلالی، ز هلاک من که را غم؟
چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آن‌جا

هلالی جغتایی



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

دلیل عقب افتادگی ها را از پله ی اول باید جست...

وقتی سوت آغاز را زدند.

والسابقون السابقون ، اولئک المقربون.

مسابقه ادامه دارد...

گوش ها را تیز کنیم، این بار!

والحمدلله رب العالمین.



تاريخ : جمعه نوزدهم مهر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
 امروز بهم گفتیم:

"ان الله جمیل و یحب الجمال"

 

 

 اگر چه زیاد تفسیر دوست ندارم، ولی:

جمیل یعنی خیلی زیبا !!! این خیلی، خیلیه !!!

جمال هم یعنی خیلی زیبا ولی جمیل دیگه آخرشه، تمامه، نهایته، کالای مرغوبه، بی نقصه و خالصه.

ولی جمال مرتبه اش پایین تره، دیگر صفات عربی هم همین طورند، مثلا: صدیق داریم، صادق داریم، صدیق آخر راستی و درستیه، دیگه بالاتر نیست، صادق هم راستی و درستیه ولی به مرتبه ی صدیق نمیرسه.

حفیظ، حافظ. علیم، عالم، رحیم، رحمن و...

وقتی به آینه می گویم خداست که جمیل است، یعنی: 1. این زیبایی که تو به من نشان می دهی، نهایت زیبایی نیست، برو به سمت حقیقت جمال، جمیل. توی این مرتبه دیدگاهت رو نگه ندار!

 2. این زیبایی از آن تو نیست.

وقتی می گویم: ویحب الجمال: یعنی خداوند مخلوقاتی رو که دارنده ی این صفاتند یا سعی می کنند این صفت رو در خودشون بیشتر "دارا" شوند دوست دارد، پس تو نیز سعی کن، نماینده ی زیبا شوی. 

پی نوشت: راستی یک خبر خوب: این دوست هم کلاسی ما علیرغم سالم نبودن، زنده است !

از همین وبلاگ براش دعا می کنیم، خداوند بهش سلامتی جسمی و روحی عطا کنه.

و خداوند به همه ی ما قلب "سلیم" عطا کنه.

يَوْمَ لا يَنفَعُ مَالٌ وَ لا بَنُونَ‏(88) إِلا مَنْ أَتي اللَّهَ بِقَلْبٍ سلِيمٍ‏(89) شعراء



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
از همه ی دوستانی که خواننده ی این وبلاگ بودند، ولی یکهو تغییر آدرس دادم. و بعدم بهشون نگفتم کجا، و حالا شاید کشف شدم و خودشونم به روم نمیارن ممنونم ازتون

من به مفید بودن، مقدس بودن این وبلاگ ایمانی ندارم، ولی می نویسم گهگاهی. هر وقت ایرادی دیدید بهم بگید.حتما.

باتشکر.



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
در طول این یکی، دو هفته دو داستان موازی، بد جوری ذهن و احساس من رو درگیر کرد.

هر دوی این داستان غم انگیز، ختم شده اند.

داستان دو پسر با این که کاملا با هم متفاوت، و دور! ولی یک نقطه ی مشترک داشتند. آن هم: به چیزی که می خواستند، نرسیدند.

هر دو مورد جوری عمل کردند که زندگی اشان، همان خواسته شده بود، جالب اینجاست که خواسته ی پسر اول، چیزی بود که پسر دوم داشت، ولی پسر دوم نمی دید. به خاطر خواسته ی خودش، به همه ی زندگی پشت کرد. و خواسته ی پسر دوم، هیچ اهمیتی برای پسر اول ندارد. حال دو پسر ولی شبیه هم!

هر دو پسر به خاطر نداشتن، نرسیدن یک چیز، به همه ی داشته های خودشون پشت کردند. اهمیت خواسته هاشون، فقط عقیده ی مزخرف خودشون!

آخر داستان پسر اول رو نمی دونم، فقط وقتی از وضع پسر دوم خبر دار شدم، دعا کردم پسر اول حالش خوب باشه! پسر دوم نزدیک ترین دوستش، آرزو کرد که زنده باشه.

چند روز پیش، آنقدر نداشته ی پسر اول ناراحتم کرد، که به اندازه درد امروز، پسر دوم حالم بد بود. امروز که پسر دوم در عین داشتن و رسیدن به خواسته ی پسر اول، دست به احمقانه ترین کار زد، فهمیدم این زنجیره ادامه داره، احتمالا پسر سومی خواهد آمد که در عین داشتن خواسته ی پسر دوم، زندگی رو برای خودش و دیگران تلخ می کنه.

پی نوشت: به یکی از دوستام گفتم، احساسی بودن و عمل کردن با اینکه به اسم دختر ها در رفته ولی یه پسر اگه احساسی بشه، خیلی احمق تر از هزار تا دختر میشه. دوستم ادامه داد: چون قدرت داره، من اضافه می کنم: در خودش می بینه، به هر کاری دست می زنه، حتی گرفتن جون خودش.

آخر نوشت: پسر دوم همکلاسی سیاه پوست، کوبایی ما بود که تمام موقعیت و امکانات اینجا رو به خاطر چیزی که خودش از بچگی به قول خودش می خواسته، ندادن بهش رها کرد. سر به بیابون زد...ما فقط دعا می کنیم پلیس زنده پیداش کنه. پرونده ی این دو پسر بسته شد.



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
الهي ميوه در طول هسته خود است و جزا در طول عمل بلكه نفس عمل "يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء "خوشا آنكه روضة من رياض الجنة است.

الهی نامه، علامه حسن زاده آملی.



تاريخ : سه شنبه نهم مهر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
امشب، آخرین شبی هست که توی این Guest houseهستیم، فردا می ریم خونه ی خودمون.

چیزی که برام جالب بود اینجا همین Meditation roomیا نماز خونه اینجا بود که بیش از هر چیزی توجه منو از همون اول که اومدیم و دنبال قبله می گشتیم به خودش جلب کرد، مرکز تحقیقات ریاضی و فیزیک ایران همچین نماز خونه مجهزی نداره ! -این ساختمون جدید که ساختند متاسفانه حتی مهر کافی هم نداره، بچه ها رو سنگ نماز می خوندن- قرآن و مفاتیح و مهر و تسبیح به وفور که بماند ، نهج البلاغه و کتاب فقه هم پیدا می شد اینجا ! البته کتب ادیان دیگه هم بود مثل تورات و انجیل و ... به زبون خودشون.

یه جای دنجی بود کلا خیلی حال می داد نماز خوندن توش! و امشب آخرین شب و آخرین نمازم رو یادگاری توی این مکانی که طی سالیانی هزاران مسلمون و مذهبی رو توی خودش به آرامش رسونده خوندم...

خدا حافظ Galileo Guest House!


برچسب‌ها: سفرنامه

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
بعد از حدود دو هفته که اینجاییم بالاخره امروز من و دوست فلسطینی  پرسان، پرسان(البته که آدرس داشتیم، جی پی اس گوشی این دوستمان بود، یه نقشه ی کاغذی هم تو دستمون-یک دور قمری زدیم :)) توی خیابون های اینجا تا به رستوران مورد نظر با گوشت حلال رسیدیم.

kebab!

وسط های راه یه دوست دیگه از پرو که البته مسلمون نبود به ما ملحق شد، و با هم سه تا کباب برگ سفارش دادیم! جای همه خالی به من خیلی چسپید!!

و خیلی خوشحال بودم از این که مسلمون ها هم توی این بلاد یه گوشه ای هستند. کلادر این همین ذوق و خوشحالی خودم بودم که دوستمون از پرو گفت: ؟Are you living in the heaven

من:Why?!

I haven't seen such a "big smile" on your face before!


برچسب‌ها: سفرنامه

تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

از بهر تو صد بار ملامت بکشم              گر بشکنم این عهد غرامت بکشم

گر عمر وفا کند جفاهای ترا                   در دل دارم که تا قیامت بکشم

مولوی



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
سکوت (شاید آرامش) اینجا با فریاد های خفه شده و کشیده شده ی آنجا به اندازه همین دریای رو به روی پنجره ام فاصله دارد...

نمی فهمم حکمت این همه تضاد چیست، اما این آیه برایم پنجره ها باز می کند:

"ولا تمدن عينيك إلى ما متعنا به أزواجا منهم زهرة الحياة الدنيا لنفتنهم فيه ورزق ربك خير وأبقى"

131-طه

اینجا اگر کوله پشتی ات* را سفت نبسته باشی، ازدست رفتن راحت خواهد بود.

* پشتوانه ی علمی و اعتقادی 


برچسب‌ها: سفر نامه

تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد             حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من            باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند             زخم و بر زخم،نمک پاشد و مرهم ببرد

آن که بر دامن احسان تو اش دسترسی ست        به دهان،خاکش اگر نام ز حاتم ببرد

زنگ چل ساله آیینه ما گر چه بسی ست           آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد

رنج عمری،همه هیچ است اگر وقت سفر          رخ نماید که مرا با دل خرّم ببرد

من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قدر           که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد

جان فدای دل دیوانه که هر شب بر ِتوست          کاش جاوید،بدان کوی،مرا هم ببرد

ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!               نیست غم،دوست اگر نام مرا کم ببرد

 

عماد خراسانی



تاريخ : یکشنبه سوم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

امروز روز آخر بود و روز پر از درد پر از فشار و پر از اشک

یه تومار درد نوشتی، همه رو فرستادی به تاریخ. گذاشتی تنها خواننده "او" باشد و بس.

امروز روزی بود که فقط دلت "بوی خوش فقر" می خواست، تو باشی و کشکولت، صبح های زود برخیزی نماز شبی بخوانی، دعایی کنی و فارغ از آدم و عالم بروی به سوی بیابان و دشت بی منت خدا.

امروز دلت می خواست همه ی لباس هایت را بسپاری به باد، و تو باشی با همان پیراهن ساده و فقیرانه ی دخترک بیابانی که ظرف هایش را در جوی می شورد و به صورت بابا می خندد...

امروز خیلی دلت بابا می خواست، اما نبود...

امروز از خدا ۱۰ بار خواستی که مرگ رو آسان کند برایت. بارها گفتی بهترینم اگر نیستم بردارم.

امروز از صمیم دل یاد "مریم مقدس" کردی و گفتی:" یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا"

امروز همه اش زمزمه کردی:" ان الله یدافع عن الذین امنوا"

 



تاريخ : شنبه دوم شهریور 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

گاهی فکر می کنم  که خدا چقدر به ما نظر دارد...



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
اگر تو وقت نداشتی، او هم وقت نداشت، تو از وقت خود گذشتی، هنر کردی.

اگر تو تشنه بودی، او هم تشنه بود، تو از آب خود گذشتی، هنر کردی.

اگر تو گرسنه بودی، او هم گرسنه بود، تو از نان خود گذشتی هنر کردی.

اگر تو اشتباه کردی، او هم اشتباه کرد، تو از خطای او گذشتی، هنر کردی.

اگر او حق داشت، تو هم حق داشتی، تو از حق خود گذشتی، هنر کردی.

اگر تو نیاز داشتی، او هم نیاز داشت، تو از نیاز خود گذشتی، هنر کردی.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

و قلیل من عبادی الشکور

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

کسی که بر خدا تکیه کند هرگز نخواهد افتاد.

 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
با  خودم و تو عهد کنم که سخت نگیرم،  نه با خود نه با خلق تو، از موانع مثل رودی جاری گذر کنم.

با خودم و تو عهد کنم که به خیال های پوچ و واهی مشغول نشوم، از هوش و ذکاوتم بهره برم، و با تمرکز به عمق مفاهیم آموخته هایم برسم.

با خودم و تو عهد کنم، برای خود غصه نخرم، قلب شادم را به غم زمان سوز نفروشم، شکر کنم و شاد باشم از داده هایت، خودم را تشویق کنم، برای موفقیت هایم حمد تو را بجا آورم.

با خودم و تو عهد کنم، برای تیرگی های دنیا دستمالی بدست گیرم، و به قدر وسع برای زدودن فقر و ظلم قدم بردارم. با خودم و تو عهد کنم برای شاد کردن دل بندگانت یک نیت خالصانه و عمیق کنم.

با خودم و تو عهد کنم، گاهی به گل های آرام و زیبای حیاطمان سر بزنم، گاهی بی مهابا  به صورت و دستان مادر وپدرم بوسه زنم، یاد یک دوست قدیمی کنم، یک دفعه به منزل  آشنایی، فامیلی  زنگ بزنم حالی بپرسم. برای دوستی شاخه گلی هدیه برم.

با خودم و تو عهد کنم، گاهی صبح جمعه ای دعای عهد خوانان کوله پشتی ام را بیندازم راهی کوه و سبزه شوم و به طبیعت تو سلام کنم و از زیبایی های آفرینشت پی به قدرت تو برم.

با خودم و تو عهد کنم، دیگران را با تمام داشته ها و نداشته هایشان دوست داشته باشم، آنها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم.حتی اگر آنان خودشان را نشناسند.

به خودم و تو قول دهم، آنقدر در زیبایی درس ها و کارهایم غرق شوم که زمین و زمان فراموشم شود و من مثل یک مسافر فضایی کاوش کنم، پیش روم و غور کنم و بچشم و بیابم و از علم بی کران تو لذت ببرم.

با خودم و تو عهد بندم، به چیزهایی که به من ربطی ندارد اصلا نگاه نیاندازم، ثانیه ای صرف نکنم.

با خودم و تو عهد بندم، برای امتحان های پیش رویم برنامه بچینم و از برنامه تخطی نکنم و حجیم و عمیق  بخوانم. با خودم و تو عهد کنم خوب بروم، آماده بروم برای لحظه لحظه ی آینده ام برنامه ای در سر داشته باشم، بی هیاهو بنده ات باشم  به گونه ای که کسی نتواند مرا بشناسد، و من در زیر عبای تو، در مسیر تو باشم.

با خودم و تو عهد کنم، که سکوت کنم مثل یک پیر جهان دیده آخر داستان را ببینم و با بی حرفی ام ختم قائله کنم.

با خودم و تو عهد کنم،  آزاد باشم، نه زندانی قوانین و قواعدی که مرا از خودم دور می کند، اما منضبط و قاعده مند باشم. گاهی خارج از آنچه گفته اند باشم یک کتاب  پر محتوا بگیرم، فرمول هایش را به خاطر بسپارم و مساله هایش را حل کنم و خط به خطش را بررسی کنم بدون اینکه امتحانی در انتظارم باشد.

با خودم و تو عهد بندم، عمق مفاهیم اسلام را ،فلسفه و عرفان و خود شناسی و خدا شناسی را، قرآن عظیم و کریمت را، فرستادگان و مقربین درگاهت را بدست فراموشی نسپارم، و برای فهم مفاهیم ناب اسلام محمدی از تو و برگزیدگان تو مدد جویم، با خودم و تو عهد کنم با تو باشم با تو بمانم، برای کسی، دیگری نشوم. با تو عهد کنم صبر کنم، صبری جمیل و با آن دل به طوفان حوادث دنیای پر فراز و نشیب بدهم. که صبر در کنار تو کشتی نجاتم باشد.

با خودم و تو محکم دست دهم، صادق باشم، صدیق باشم، مثل یک آینه صاف و زلال باشم، جز از خشم تو از هیچ کس نترسم و بیان راستی را با هیچ نفروشم، زیر و بمم تبلور صفا و صداقت باشد.

با خودم و تو عهد کنم، نه در خیال و نه در ظاهر به حرام تو نزدیک نشوم، به تو بسپارم، و راه درایت در پیش گیرم، با خودم و تو عهد کنم لحظه هایم را پر کنم از باران فهمیدن و آگاهی. وباشم دنباله روی عاقلان و عالمان و محبین بارگاه تو.

با خودم و تو عهد کنم، برای همه حتی آنان که دوستم ندارند دعا کنم.

والحمد لله رب العالمین



تاريخ : پنجشنبه سوم مرداد 1392 | | نویسنده : زینب نظری |

یادم می آید روزگاری دیدن دوستی، آرزویم بود، اصلا دور، دور وجودش را احساس می کردم. حال دیگری می شدم.

اگر اتفاقی می افتاد با هم حرف می زدیم، تا شب در دلم قنج می زدم.چه روزگاری بود.

این روزها زیاد در دسترسم هست، خیلی هم می بینمش اما، آن احساس دیگر نیست، اصلا حال سلام کردن هم ندارم، روزگار با ما چه می کند...و شاید دوباره فردا همان حس دوستی بر گردد. و دوباره پر شوی از خاطرات.

چقدر روزگار زیر رو می شود، روزی آرزویی برایت محال جلوه می کند، چند سال بعد جلوی چشمانت می آورند، شاید که به تو نشان دهند که اگر"ما" چیزی را بخواهیم قطعا می شود. واگر نخواهیم دست و پا زدن تو محصولی نخواهد داشت. هر چه می شود بشود، و می شود، دست من نیست، اما کاری کن محبت تو از دلم نرود...

یا حبیب...


برچسب‌ها: حال نوشت

تاريخ : جمعه بیست و یکم تیر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
دوستی می گفت:

  • خواب دیدم در فرار از مشکلاتی بیرون از نفسم، در تاریکی های شب، از خانه بیرون زدم اما آنجا را نیز امن نیافتم، دستم در دهان سگی از خواب بیدار شدم با احساسی پر از بد.
  • فشار دندانهای سگ همان سنگینی دست چپم بود که روی دست راستم گذاشته بودم!
  • بی دریغ یاد نفس اماره افتادم.

" مَن غَلبَ نفسَه فقد غَلبَ الشیطان"

امیر المومنین علی علیه السلام


برچسب‌ها: تذکر نامه

تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
به این نتیجه رسیدم که من نمی تونم، جز اینکه بفهمم دست تو در میانه...!

ای من فدای دست تو...

"یدالله فوق ایدیهم"


برچسب‌ها: حال نوشت

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
منم آن تشنه ی دانش که گر دانش شود آتش            مرا اندر دل آتش بود هر دم نشیمن ها

از فیلسوف عرب ابویوسف یعقوب بن اسحق کندی به یادگار است که: دانش پژوه به شش چیز نیاز دارد تا دانا شود که اگر یکی از آنها کم بود تمام نگردد: هوش سرشار، دوستی پیوسته(به دانش)، بردباری نیکو( در برابر پیش آمد ها، و دانش پژوه)، دلی تهی( از آرزوهای گوناگون که رهزن اند)، گشاینده ای دریافت دهنده(استاد)، روزگاری دراز.

معرفت نفس، علامه حسن زاده آملی، درس بیست وسه صفحه 8

یحتاج طالب العلم سته اشیاء، حتی یکون فیلسوفا، فان نقصت لم یتم: ذهن بارع، وعشق لازم، و صبر جمیل، وروع خال، و فاتح مفهم و مده طویله.


برچسب‌ها: دانش

تاريخ : دوشنبه هفدهم تیر 1392 | | نویسنده : زینب نظری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.